امروز: چهارشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۷
کد خبر: 3374
تاریخ انتشار: جمعه, ۰۴ تیر ۱۳۹۵ ۱۲:۵۵
دسته: گوناگون
پرینت
ایمیل
شعر تقدیم به برادر سرباز سرباخته ام :

مرجان اکبرزاد-دلم برای غروب خودم کمی تنگ است

 
تقدیم به برادر سرباز سرباخته ام :
 
دلم برای غروبِ خودم،کمی تَنگ است،
زمانه با دلِ ناکامِ من، سَرِ جَنگ است!
 
چه پایِ کارِ دِل اَندَر نِزاع، میلَنگَد؟
«ستونِ پنجِ دلم» با «زمان»، هم آهنگ است!
 
چرا سپاهِ زمانه ،کمی عقب نَنِشست؟
دلِ سپاهِ زمانه، که گویی از سنگ است!
 
چقَدْر  حالِ رِکابِ «پیاده ها» خوب است!
که سَر نوشتِ سَرِ خدمتم به صَد رَنگ است!
 
من از سُقوطِ بدونِ کُمَک نمیترسم!!
که ترس ،در دلِ یک «مَرد» ، لکّه ی نَنگ است!!
 
مُقَصِّرانِ حوادث، عِلَل نمیگویند؟!
نِمیرَوَم به قِضاوت،... اگر فقط اَنگ است!
 
خودم که خُرده به تقصیرِشان نمی گیرَم،
که از قدیم ، زبانِ مُقصِّران ، گُنگ است!
 
رَفیقِ من که پَریروز از سفر برگشت،.....
خوشا به بَختِ نِکویَش،... هنوز دَرْ هَنگ است!
 
برای مادرِ من هم، سریع خبر بِبَرید!
چرا که مادرم از صبح، گوش بَر زنگ است!
 
اگر تصادف و مرگم ،برای ایرانم....،
سَبَب به رتبه ی اوَّل شود ،بَسی نَنگ است!
 
ولی چه باک!! من از جان، مَگَر چه می خواهم؟!!
«تَفاخُرِ وَطَن » وبَس !! که قافیه تَنگ است!!

 

___________________________________________________

 

 

لباسِ «اِجباری» راکه پوشیدی،

 

مادر بر قد و بالای رشیدَت نازید!

 

بر خود فخر میفروخت...

 

که پسرش را ۱۸سال در دامنش پرورش داده است،

 

و حالا این مردِ رشید،

 

راهِ روشنی به آینده پیش رو دارد.....

 

واشکِ شوق میریخت....

 

که:

 

چه به قامتِ مردانه ات می آید این لباس!

 

وروزها وشب ها وساعت ها ودقایق رامی شمُرد...

 

تا برگردی.....

 

دامادت کند.....

 

وتو نیز می شمُردی....

 

ومیگفت:

 

آه! روی ماهِ پسرم در آفتاب میسوزد،

 

گرما زده نشود؟

 

چقدر لاغر و استخوانی شده....

 

اشکالی ندارد،

 

در عوض« مرد »میشود!

 

 

 

 

 

نمیدانم چه شد 

 

وچرا...

 

ولی ناگهان...

 

ساعت مُچیَت از کار افتاد،

 

خوابید   تا ابد....

 

وتو نیز خواب ماندی...

 

 

 

آسوده بخواب!

 

دیگر لازم نیست ساعت ۵ صبح به اجبار بندهای پوتینت را یکی در میان ببندی،

 

واکس بزنی،

 

وبه خط شوی....

 

 

 

دیگر لازم نیست شبها ساعت ۱۰ ،به اجبار، خودت را به خواب بزنی....

 

 

 

آسوده بخواب!

 

مرخّصی!

 

دیگر برای خواب ماندن،

 

اضافه خدمت نمیخوری؛

 

 

 

دیگر لازم نیست برای ادای احترام،

 

پایت را محکم بکوبی!

 

آرام باش....

 

تا همیشه....!

 

 

 

پایت را هم که به درد نیاوَری...

 

مابرایت احترام میگذاریم!

 

 

 

دیگر لازم نیست برای خوردن لقمه ای نان خشک و دمپایی ابری ...

 

ظلّ آفتاب ،کلاغ پر برَوی!

 

 

 

دیگر از شرّ پتوهای کهنه هم راحت شدی!

 

کفنت دیگر،

 

سفید و زیبا و تمیز است!

 

 

 

مادرت هم دیگر  ...

 

لازم نیست ثانیه هارا بشمارد!

 

 

 

دیگر موهای سرت را هم لازم نیست نمره ۴بزنی تا شیطنت های کودکیت فاش شود!

 

 

 

خودشان میریزند.....

 

باگناهانت.....

 

 

 

 

 

شاید هم روزه بوده ای.....

 

حتی اگر نمی توانستی....

 

باید میگرفتی!

 

افطاریت چه بود؟!

 

 

 

دیگر مادرت چشم به راه نمی مانَد....

 

 

 

تو در راهِ حفاظت از «من»

 

و« سرزمینت »٬

 

جان دادی!

 

 

 

شهادتت مبارک!

 

 

 

آرام بخواب تا ابد.....

 

 

 

در مقابلت می ایستم!

 

محکم پا میکوبم!

 

وادای احترام میکنم!

 

............

 

 

 

باز هم اشک شوق بریز مادر!

 

پسرت مَرد شد!

 

 

 

مرجان اکبرزاد

بازدید: 722

تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0

کد امنیتی
کد جدید


تلگرام

حاضرین در سایت

ما 24 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

آمار و اطلاعات :
بازدید کل : ۴۷۸,۹۹۴ نفر
حاضرین آنلاین : ۲۴ نفر
تعداد کل اخبار : ۶۵۱ مورد
اخبار امروز : ۰ مورد